در اوج مشکلات خیلی زیاد کاری و روابط صمیمی خودم هستم
ینی میشه گفت خیلیاشو اولین باره تجربه میکنم
در عین حال بنظرم میاد چقد این وضعیت ها کودکانه است ... در حدی که به خوبی میبینم یک رویاست ....
گاهی مشکلات به حدی جدی اند اما بنظرم خنده دار می آیند ... چطور میتوان اینقدر جدی بود ؟ اینقدر تهدید ها و بدی کردن ها جدیست ؟ قیافه آدم ها در بدی کردن و سو نظر ها و رفتارها چقد خنده دار بنظر می آید
و نه خنده تمسخر ... خنده اینکه چه طنزی را باور و زندگی میکنیم ...
میلیلارد ها آدم از کنارت میگذرند و هرکدام زندگیشان مملو از ماجرهای عمیق و دردناک ست ... حال آنکه *پای* تو در رویایی گیر کرده که ماجرهای سخت و دردناک زندگیت نقاشی آبرنگ روی شیشه است ...
اینکه انرژی های عزیز و خوبت ، آن احساس والا و باشعورت به تمامی صرف ماجراهای خنده دار و خیالپردازی های نه چندان مهم میشود و تو فریب خورده یک رویا میشی ...
توی اوج مشکلات و سختی ها و دردهایت نمیدانم چطور میشد * جرات * کرد و بیدار شد و این نقاشی آبرنگی روی شیشه رو درک کرد !!!
نمیدانم !!!!
فقد میدانم باید جرات کنی و بیدار بشی ...
این رویا وقیافه های جدی و طنز آمیز ما زیادی در باورمان نشسته
حال آنکه *حقیقتی یکسان* در ورای این طنزها و رویاهای مدام ست که در قلب های ما نشسته
و تویی که داری این نوشته رو میخونی و منی که دارم مینویسم رو همین لحظه با تجربه ایی یکسان بهم * اتصال * میده
آنچه واقعی و حقیقی میبینم ... محبته ...
عشقه ...
و خوده توئی ...
خوده منم ...
برچسب:
نویسنده: پارسا توکلی